...تقدیر چنین بود
... بگذار هر چه از دست میرود برود ! آنچه را میخواهم که به التماس نیالوده باشد
در کـــــودکــی... در کــــدام بــــــــــــازی ، راهــــــت نــــدادنــد ، کــــــه امـــــروز ، انـــــقــدر دیـــــوانه وار تــــشنـــه ی " بــــــــــازی کــردن " بــــــــا آدم هــــــــایی ؟
نمی خواستم خورشید رو ازت بگیرم
دلم گرفته دلم گرفته آسمون نمي تونم گريه كنم شكنجه مي شم از خودم نمي تونم شكوه كنم انگاري كوه غصه ها رو سينهي من اومده آخ داره باورم مي شه خنده به ما نيومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بي كسي يه عمره كه در به درم حتي صداي نفسم مي گه كه توي قفسم من واسه آتيش زدنت يه كوله بار شب بسم دلم گرفته آسمون يه كم من و حوصله كن نگو كه از اين روزگار يه خورده كمتر گله كن من و به بازي مي گيرن عقربه هاي ساعتم برگه تقويم مي كنه لحظه به لحظه لعنتم آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شكسته تن
و چـه زود دیــــــــــــــــــــر شد.........
می ترسم از بعضی آدمها ... عجب بیـــــــــــــــــــــــــــهوده تـــــــــکراریست دنیــــــــــــا به تاوان دل شکسته ام ؛ هزاران دل خواهم شکست...
یک دقیقه سکوت!!
تنهاییم را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را بر سفره رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست حوای من بر من مگیر این خود ستایی را که بی شک تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفته ام تا روشنم شد در میان مردگان همدمی نیست همواره چون من نه فقط یک لحظه خوب من بیندیش لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست من قصد نفی بازی گل و باران را ندارم شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را در دست های بی نهایت مهربانش مرهمی شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست
عجیب یاد این شعر فروغ فرخزاد افتادم که میگه:
ای همسفر من ؛ پرواز را بخاطر بسپار؛ پرنده مردنی است.... آدم ها ثانیه به ثانیه رنگ عوض میکنند
آدم ها برای هم، "سنگ تمام" میگذارند. شبهای دراز بی عبادت چه کنم؟ طبعم به گناه عادت کرده چه کنم؟ گویند کریم است و گنه می بخشد ! گیرم که ببخشد ؛ زخجالت چه کنم!؟ از انتظار خسته شدم پيوسته؛ لحظه ها رو شمردم.... و اين جان به لب رسيده فرياد مي کرد... واي از دست جدا..... انتظار کشيدم؛ فرياد برآوردم....چه حاصل؟؟؟ انتظار مي کشم در حالي که قلبم مانند بال پرندگان در حال پر پر زدن است... هرگز آتش دل سرد نمي شود... امشب پر از بغضم ! دلم گرفته ای دوست
نمی خواستم آسمونت ابری باشه
نمی خواستم که چشات بارونی و سرد
سهم تو گرِِِِِیه باشه بی صبری باشه
آرزوم بوده کــه آسمون، تو شبـها
برا تو یه سقف پر ستــاره باشه
روی طاقچه ماه برات مثل یه آینه
کهکشونا هم برات گهواره باشه
نازنین ،من اگه تاریکم غمی نیست
تو به فرداها ،به روشنی بیندیش
همه پنجره ها ارزونیه تو
به جهانی خوب و دیدنی بیندیش
عزیزم دلخوشی من همیشه
به گل افشونیه لبخند تو بوده
خودش آشنای پاییزه و اما
برا خاطر تو از بهارســروده
آدمهایی که امروز دوستت دارند و فردابدون هیچ توضیحی رهایت می کنند
آدمهایی که امروز پای درد دلت می نشینند و فردا بیرحمانه قضاوتت
می کنند ...
آدمهایی که امروز لبخندشان را می بینی و فردا خشم و قهرشان ...
آدمهایی که امروز ...
قدرشناس محبتت هستند و فردا طلبکار محبتت ...
آدمهایی که امروز با تعریف هایشان تو را به عرش می برند و فردا سخت بر زمینت می زنند ...
آدمهایی که مدام رنگ عوض می کنند ...
امروز سفیدند، فردا خاکستری، پس فردا سیاه ...
آدمهایی که فقط ظاهرا آدمند ...
چیزی هستند شبیه مداد رنگی های دوران بچگی مان !!
هر چه بخواهند می کشند ...
هر رنگ که بخواهند می زنند ...
ﻓﺮﻕ ﺑﺰﺭﮔﻴﺴﺖ ﻣﻴﺎﻥ ﻛﺴﻰ ﻛﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﻭ ﻛﺴﻰ ﻛﻪ
ﺗﻨﻬﺎﻳﻰ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ....
به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه باقی ماندند!
به خاطر امید هایی که به نا امیدی مبدل شدند
به خاطر شب هایی که با اندوه سپری كردیم!
به خاطر قلبی که زیر پای کسانی که دوستشان داشتیم له شد!
به خاطر چشمانیکه همیشه بارانی ماندند!
یك دقیقه سكوت!
به احترام کسانی که شادی خود را با ناراحت کردنمان به دست آوردند!
بخاطر صداقت که این روز ها وجودی فراموش شده است!
بخاطر محبت که بیشتر از همه مورد خیانت واقع گردید!
یک دقیقه سکوت به خاطر حرف های نگفته!!
برای احساسی که همواره نادیده گرفته می شد....
خــــدایـــــا؟
قــــســـمــــت را اگــــر دیـــدی
بگـــو به ما هــــــم ســری بـــزند ،
.
.
این روزهـــــا فقــــط
حکمـــــــت به سراغمــــان می آیــــد....!

از آدم های یک ساعت دیگر میترسم!
چون درگیر هزاران ثانیه اند…
ثانیه هایی که در هرکدام
رنگی دگر به خود میگیرند …
ماهی بیچاره اما مرده بود ....
اما نه زمانی که در میانشان هستی...
نـــــــــــــــــــــــه...!!
"سنگ تمام" را میگذارند و میروند..

ببینید و دل مبندید
چشم بیاندازید و دل مبازید
که دیر یا زود
بـــایــد گـذاشـــــت و گـذشـــــت ...
شانه ات ساعتی چند رفیق؟ !!!

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟
کجا روم که راهی به گلشنی ندانم
نه بستهام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تختهپاره بر موج، رها، رها، رها من
ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!
نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زندهام چرا من؟
ستارهها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من
شاعر : سیمین بهبهانی
| حق کپی رایت -2006-2011 © وبلاگ سکوت شکسته تنهایی - |


