چه شد آخر قسم هایت؟؟

... بگذار هر چه از دست میرود برود ! آنچه را میخواهم که به التماس نیالوده باشد

 

مثل تموم عالم ... حال منم خرابه  ...مثل تموم بختا بخت منم تو خوابه ...سنگ صبورم اینجا طاقت غم نداره  ...طاقت اینکه پیشش گریه کنم نداره ...حالی واسم نمونده ...دنیا برام سرابه ...داد میزنم که ساقی ...می خونه بی شرابه ...یادی نکردی از من رسم رفاقت این نیست ...اشکی برام نریختی عشق و صداقت این نیست ...دشمن راه دورم درد دلم زیاده ...جاده بجز جدایی هیچی به من نداده........

 

 

نوشته شده در 93/06/25ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط L a c i n| |

 

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به كوه گویم بگریزد و بریزد
كه دگر بدین گرانی نتوان كشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی كه چنین ز كار ماندی
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاری
نرسید آن ماهی كه به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشكن كه نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم كه مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو كه فرو خلید خاری
سحرم كشیده خنجر كه ، چرا شبت نكشته ست
تو بكش كه تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
كه چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری كه نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به كنار گیر و بگذر
كه به غیر مرگ دیر نگشایدت كناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران كه رها كنند یاری

 

 

نوشته شده در 93/04/12ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط L a c i n| |



ای .................

هزار کلمه بر جای خالی ات ریختم...امــــــــــــــا پـــــر نشد........



نوشته شده در 92/10/17ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط L a c i n| |




عزیزم بخدا دست بالای دست بسیار است.......مراقب باش!


نوشته شده در 92/09/22ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط L a c i n| |



کسی که خزان برگ های پاییزی را درک کرده باشد

به نیرنگ گل های رنگارنگ دل نخواهد بست

نوشته شده در 92/09/16ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط L a c i n| |

تا که بودیم ؛ نبودیم کسی

                                         کشت ما را غم بی همنفسی

تاکه رفتیم ؛ همه یار شدند            

                                               خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آینه بدانیم چو هست

                                           نه در آن وقت که اقبال شکست





نوشته شده در 92/09/07ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط L a c i n| |



از روی کینه نیست اگر  خنجر به سینه ات میزنند...

این مردمان تنها  به شرط چاقو دل می برند



نوشته شده در 92/09/06ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط L a c i n| |



از من گفتن بوووود

 

در این دنیا به هیچ کس وابسته نباش ..

حتی سایه ات در هنگام تاریکی تو را ترک خواهد کرد!!

نوشته شده در 92/08/24ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط L a c i n| |


دلت رو خوش نکن به این"  دوستت دارم " ها !!!


به خدا تمامشان تاریخ مصرف دارند...باور کن....



نوشته شده در 92/08/24ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط L a c i n| |


Bir gidene kal demem asla
İki ezdirmem kendimi aşka
Üç düşman olup ayrılmak yakışmaz
Sana son sözüm iyi şanslar
Zorla tutamam gidene yol yakışır
Aşk bir kalp yarasıdır zamanla unutulur
Senle ayrıldık ne denir ki hayırlısı
Gönlümün kapısını yeni bir aşk çalabilir
Yanmam yıkılmam senin ardından yar
Öteki aşıklardan büyük farkın var



نوشته شده در 92/08/10ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط L a c i n| |


آیینه پرسید که چرا دیر کرده است
نکند دل دیگری او را سیر کرده است
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است
شاید موعد قرار تغییر کرده است ...
خندید به سادگیم آیینه وگفت
احساس پاک؛ تو را زنجیر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی
گفت خوابی سال ها دیر کرده است....



نوشته شده در 92/07/25ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط L a c i n| |



آدم ها تنها که نباشند می روند

تنها که می شوند برمی گردند

وقتی که برگشتند تنها لایق یک جمله اند:

هِــــــــــررررِی



نوشته شده در 92/07/17ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط L a c i n| |



گمشده این نسل اعتماد  است نه اعتقاد !

امــــــــــا افـــســـــــــــــــوس که

 نه بر اعتماد اعتقادیست و نه بر اعتقادها اعتماد.........


بنازم غیرت غم را که دمی نگذاشت تنهایم....




نوشته شده در 92/07/03ساعت 10:49 بعد از ظهر توسط L a c i n| |



این روزها که میگذرد شاید اسم اش زندگی باشد...

شاید...



نوشته شده در 92/07/03ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط L a c i n| |



دود سیگارم را هزاران بار به تو ترجیح می دهم.کم رنگ است ولی دو رنگ نیست





نوشته شده در 92/06/23ساعت 1:49 قبل از ظهر توسط L a c i n| |



محبت به نامرد ، کردم بسی
محبت نشاید به هر نا کسی
تهی دستی و بی کسی درد نیست
که دردی چو دیدار نامرد نیست

نوشته شده در 92/06/17ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط L a c i n| |



آنقدر به روزهای تلخ عادت کردم که وقتی میخندم ؛ قلبم تیر میکشد.....




نوشته شده در 92/06/01ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط L a c i n| |


توی اسمون دنیا هر کسی ستاره ای داره

چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره

واسه من واسه من تنهایی "  درد"....  درد هیچکس رو نداشتن

هر گل پژمرده ای رو توی کویر سینه کاشتن

دیگه باور کردم که باید تنها بمونم

تا دم لحظه ی مردن  شعر تنهایی بخونم



نوشته شده در 92/06/01ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط L a c i n| |

 


ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺎﺷﺪ
ﯾﮏ ﻓﺮﯾﺐ ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻮﭼﮏ
ﺁﻥ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻋﺰﯾﺰﯼ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ
ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﮔﺮﺍﻣﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﺑﯽ ﮔﻤﺎﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺎﺷﺪ.

نوشته شده در 92/05/26ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط L a c i n| |



خسته شدم از مردن  ....!!!!



نوشته شده در 92/05/23ساعت 2:26 قبل از ظهر توسط L a c i n| |




اشتباهی که همه عمر پشیمانم از آن ؛ اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم



نوشته شده در 92/05/14ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط L a c i n| |



خسرو شکيبايي مي گفت:

بعضي وقت ها يکي طوري مي سوزونتت
که هزار نفر نميتونن خاموشت کنن،

بعضي وقت ها يکي طوري خاموشت ميکنه
که هزار نفر نميتونن روشنت کنن.

زمانه ايست که خيلي چيزها آنطوري که بود يا بايد باشد نيست.
روحت شاد




نوشته شده در 92/05/07ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط L a c i n| |



همیشه روزهایی هست که انسان در آن، کسانی را که دوست
می داشته است بیگانه می یابد





نوشته شده در 92/05/05ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط L a c i n| |




افسوس که .......


ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺻﺪﺍﻗﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ
ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ،ﻣﺸﺨﺺ ﺷﻮﺩ !
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ ، ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ
ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ !
ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﻭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﮎ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ
ﺍﯼ !
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺁﻧﺮﺍ ﮐﻢ
ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨﺪ !
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻕِ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ !
ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ !
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ



نوشته شده در 92/04/31ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط L a c i n| |




مراقب باش به چه کسی اعتماد میکنی...

شیطان هم زمانی فرشته بود.....



نوشته شده در 92/04/21ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط L a c i n| |



طناب را به گردنم انداختند.
گفتند: آخرین آرزویت؟
گفتم:دیدار یار!
گفتند:خسته است، تا صبح طناب بافته...!




نوشته شده در 92/04/21ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط L a c i n| |




اینجا زمین است و زمین گرد...
تویی که مرا دور زدی،فردا روز هم باز به من خواهی رسید...
آن روز،حال و روزت دیدنیست..


نوشته شده در 92/04/19ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط L a c i n| |




مردم عوض شدن، زمونه عوض شده، ميدوني، اين روزها وقتي با يه نفر دست ميدي بعدش بايد انگشتات رو هم بشماري و ببيني که هر 5 تا رو پس گرفتي یا نه...



نوشته شده در 92/04/16ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط L a c i n| |


دیگر از وفا میترسم....
دیشب سگ گله را با گرگ دیدم...

نوشته شده در 92/04/06ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط L a c i n| |



آنقدر آرزوهایم را به گور بردم که دیگر جایی برای جسدم نیست



نوشته شده در 92/04/02ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط L a c i n| |


حق کپی رایت -2006-2011 © وبلاگ سکوت شکسته تنهایی -