X
تبلیغات
...تقدیر چنین بود


...تقدیر چنین بود

... بگذار هر چه از دست میرود برود ! آنچه را میخواهم که به التماس نیالوده باشد




در کـــــودکــی... در کــــدام بــــــــــــازی ، راهــــــت نــــدادنــد ،

کــــــه امـــــروز ، انـــــقــدر دیـــــوانه وار

تــــشنـــه ی " بــــــــــازی کــردن " بــــــــا آدم هــــــــایی ؟



نوشته شده در 92/03/03ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط e h s a n| |


نمی خواستم خورشید رو ازت بگیرم
نمی خواستم آسمونت ابری باشه
نمی خواستم که چشات بارونی و سرد
سهم تو گرِِِِِیه باشه بی صبری باشه
آرزوم بوده کــه آسمون، تو شبـها
برا تو یه سقف پر ستــاره باشه
روی طاقچه ماه برات مثل یه آینه
کهکشونا هم برات گهواره باشه
نازنین ،من اگه تاریکم غمی نیست
تو به فرداها ،به روشنی بیندیش
همه پنجره ها ارزونیه تو
به جهانی خوب و دیدنی بیندیش
عزیزم  دلخوشی من  همیشه
به گل افشونیه لبخند تو بوده
خودش آشنای پاییزه و اما
برا خاطر تو از بهارســروده



نوشته شده در 92/02/28ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط e h s a n| |



دلم گرفته

دلم گرفته آسمون نمي تونم گريه كنم

شكنجه مي شم از خودم نمي تونم شكوه كنم

انگاري كوه غصه ها رو سينه‌ي من اومده

آخ داره باورم مي شه خنده به ما نيومده

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

تو روزگار بي كسي يه عمره كه در به درم

حتي صداي نفسم مي گه كه توي قفسم

من واسه آتيش زدنت يه كوله بار شب بسم

دلم گرفته آسمون يه كم من و حوصله كن

نگو كه از اين روزگار يه خورده كمتر گله كن

من و به بازي مي گيرن عقربه هاي ساعتم

برگه تقويم مي كنه لحظه به لحظه لعنتم

آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شكسته تن



نوشته شده در 92/02/16ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط e h s a n| |



                                  و چـه زود دیــــــــــــــــــــر شد.........

نوشته شده در 92/02/12ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط e h s a n| |




می ترسم از بعضی آدمها ...

آدمهایی که امروز دوستت دارند و فردابدون هیچ توضیحی رهایت می کنند
آدمهایی که امروز پای درد دلت می نشینند و فردا بیرحمانه قضاوتت
می کنند ...
آدمهایی که امروز لبخندشان را می بینی و فردا خشم و قهرشان ...
آدمهایی که امروز ...
قدرشناس محبتت هستند و فردا طلبکار محبتت ...
آدمهایی که امروز با تعریف هایشان تو را به عرش می برند و فردا سخت بر زمینت می زنند ...
آدمهایی که مدام رنگ عوض می کنند ...
امروز سفیدند، فردا خاکستری، پس فردا سیاه ...
آدمهایی که فقط ظاهرا آدمند ...
چیزی هستند شبیه مداد رنگی های دوران بچگی مان !!
هر چه بخواهند می کشند ...
هر رنگ که بخواهند می زنند ...




نوشته شده در 92/02/03ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط e h s a n| |




عجب بیـــــــــــــــــــــــــــهوده تـــــــــکراریست دنیــــــــــــا


"تنهایی" را باید ترجیح داد به تن هایی که روحشان با دیگریست...


نوشته شده در 92/01/24ساعت 9:37 بعد از ظهر توسط e h s a n| |



به تاوان دل شکسته ام ؛ هزاران دل خواهم شکست...




نوشته شده در 92/01/06ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط e h s a n| |



ﻓﺮﻕ ﺑﺰﺭﮔﻴﺴﺖ ﻣﻴﺎﻥ ﻛﺴﻰ ﻛﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﻭ ﻛﺴﻰ ﻛﻪ
ﺗﻨﻬﺎﻳﻰ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
....




نوشته شده در 91/12/29ساعت 3:39 قبل از ظهر توسط e h s a n| |



یک دقیقه سکوت!!

به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه باقی ماندند!
به خاطر امید هایی که به نا امیدی مبدل شدند

به خاطر شب هایی که با اندوه سپری كردیم!
به خاطر قلبی که زیر پای کسانی که دوستشان داشتیم له شد!
به خاطر چشمانیکه همیشه بارانی ماندند!

یك دقیقه سكوت!

به احترام کسانی که شادی خود را با ناراحت کردنمان به دست آوردند!
بخاطر صداقت که این روز ها وجودی فراموش شده است!
بخاطر محبت که بیشتر از همه مورد خیانت واقع گردید!
یک دقیقه سکوت به خاطر حرف های نگفته!!

برای احساسی که همواره نادیده گرفته می شد....



نوشته شده در 91/12/26ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط e h s a n| |



شاید سالها بعد در گذر جاده ها
بی تفاوت از کنار هم بگذریم
و بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود ...

نوشته شده در 91/12/22ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط e h s a n| |


دیگران می پرسند : بیداری؟
آری ، بی " دار " م !!!
چرا كه اگر "دار" ی داشتم.....
.
.
.
.
.
.

یا قالی ه زندگيم را خودم میبافتم یا زندگیم را به " دار " میاویختم ؛ و خلاص
پس بی "دار" بی "دار" م !!!

نوشته شده در 91/12/22ساعت 10:57 بعد از ظهر توسط e h s a n| |



دل به هـــر کـــس مسپار !!!
گــــرچه ، عاشــــق باشد
حکم دلداری ، فقط عشق که نیست ...
او بجــــز عشــق باید
لایق عمق نگاهت باشد
و کمی هم بیــــــمار
تا نگاه تو تسکین دهد روحش را ...

دل به هـــــر کــــس مســـــپار ...!!!

نوشته شده در 91/12/19ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط e h s a n| |



خــــدایـــــا؟
قــــســـمــــت را اگــــر دیـــدی
بگـــو به ما هــــــم ســری بـــزند ،
.
.
این روزهـــــا فقــــط
حکمـــــــت به سراغمــــان می آیــــد....!

نوشته شده در 91/12/16ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط e h s a n| |



تنهاییم را با تو قسمت می کنم

سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را بر سفره رنگین خود بنشانمت

بنشین

غمی نیست

حوای من بر من مگیر این خود ستایی را که بی شک تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفته ام

تا روشنم شد در میان مردگان همدمی نیست

همواره چون من نه

فقط یک لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را در دست های بی نهایت مهربانش مرهمی

شاید و یا شاید

هزاران شاید دیگر اگرچه اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

نوشته شده در 91/12/16ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط e h s a n| |


قمار بي برنده ايست ، بازي تلخ زندگي
چه برده و چه باخته ،‌ از اين قمار خسته ام
گذشته از جاده ي ما ، تهي ترين غبار ها
از اين غبار بي سوار ،‌ از انتظار خسته ام





نوشته شده در 91/12/15ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط e h s a n| |



عجیب یاد این شعر فروغ فرخزاد افتادم که میگه:


"سنگسار میکنند...غافل از آنکه شهر پر از فاحشگان مغزی است و کسی نمیداند مغزهای هرزه ویرانگرترند تا تن های هرزه"

نوشته شده در 91/11/20ساعت 1:34 قبل از ظهر توسط e h s a n| |




ای همسفر من ؛ پرواز را بخاطر بسپار؛ پرنده مردنی است....



نوشته شده در 91/10/15ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط e h s a n| |



آدم ها ثانیه به ثانیه رنگ عوض میکنند
از آدم های یک ساعت دیگر میترسم!
چون درگیر هزاران ثانیه اند…
ثانیه هایی که در هرکدام
رنگی دگر به خود میگیرند …

نوشته شده در 91/09/14ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط e h s a n| |



اگر چه اب رفته باز اید به جوی....
ماهی بیچاره اما مرده بود ....

نوشته شده در 91/09/05ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط e h s a n| |



آدم ها برای هم، "سنگ تمام" میگذارند.

اما نه زمانی که در میانشان هستی...

نـــــــــــــــــــــــه...!!!

آنجا که در میان خاک خوابیده ای؛

"سنگ تمام" را میگذارند و میروند..



نوشته شده در 91/09/04ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط e h s a n| |



       شبهای دراز  بی عبادت چه کنم؟                               طبعم به گناه عادت کرده چه کنم؟

      گویند کریم است و گنه می بخشد !                گیرم که ببخشد ؛  زخجالت چه کنم!؟

نوشته شده در 91/09/03ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط e h s a n| |



بگذارید و بگذرید
ببینید و دل مبندید
چشم بیاندازید و دل مبازید
که دیر یا زود
بـــایــد گـذاشـــــت و گـذشـــــت ...

نوشته شده در 91/08/29ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط e h s a n| |



از انتظار خسته شدم پيوسته؛ لحظه ها رو شمردم....

و اين جان به لب رسيده فرياد مي کرد...

واي از دست جدا.....

انتظار کشيدم؛ فرياد برآوردم....چه حاصل؟؟؟

انتظار مي کشم در حالي که قلبم مانند بال پرندگان در حال پر پر زدن است...

هرگز آتش دل سرد نمي شود...


نوشته شده در 91/08/29ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط e h s a n| |


کاش می دانستم بعد از
مرگم
اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود ، و آخرین سیاه پوش که مرا فراموش می سپارد چه کسی خواهد بود تا قبل از مرگم
جانم
را فدایش کنم.


نوشته شده در 91/08/29ساعت 0:47 قبل از ظهر توسط e h s a n| |



باید خــــــــــــــودم را ببرم خانه
باید ببرم صورتش را بشویم
ببرم دراز بکشد
دلداری‌اش بدهم که فکر نکند
بگویم که می‌گذرد که غصه نخورد

باید خودم را ببرم بخوابد
من خسته است!

نوشته شده در 91/08/22ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط e h s a n| |



تنهایی بهتر از گدایی عشق است.

نوشته شده در 91/08/21ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط e h s a n| |


امشب پر از بغضم !

شانه ات ساعتی چند رفیق؟ !!!

نوشته شده در 91/08/19ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط e h s a n| |



روزگار ِ بی حوصلگی هاست …بگویی مراقــبم باش ؛

میگذارندت زمین و می روند !

قـرص بمــان رفـیق …قــرص بمـــان …
نوشته شده در 91/08/16ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط e h s a n| |




دلم گرفته ای دوست

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟
کجا روم که راهی به گلشنی ندانم

که دیده برگشودم به کنج تنگنا من

نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من

ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

شاعر : سیمین بهبهانی

نوشته شده در 91/08/15ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط e h s a n| |



زخمی؛ بر پهلویم است !

روزگار نمک می پاشد!!... من پیچ و تاب میخورم !!!


و همه گمان می کنند که مستم و می رقصم ...!!!!!

 
نوشته شده در 91/08/12ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط e h s a n| |


حق کپی رایت -2006-2011 © وبلاگ سکوت شکسته تنهایی -